30- گاگا بنّا !!!

 

نمیدونم همه بچه های همسن شادونه اینقدر حرف میزنن یا فقط موش موشک من این مدلیه... امان از وقتی که کسی حواسش نباشه و جوابشو نده.اینقدر حرفشو تکرار میکنه که طرف از رو بره.

جمعه یکی از همون روزهای پرچونگی خانم کوچولو بود….

 

5 سال پیش، وقتی خونه رو خریدیدم ، از هرلحاظ مطابق میلمون بود .فقط یه مشکل داشت : نبود کمد دیواری و جارختخوابی. یکی از اتاق خوابها یه کمد دیواری داشت که بیشتر شبیه انباری بود و اون یکی اتاق هم هیچی نداشت.تنها جایی از اتاق دوم (الان اتاق شادونه است) که میشد کمد دیواری زد جایی بود  که دریچه بخاری هم همونجا قرار گرفته بود. خلاصه از خیر بخاری برای اون اتاق گذشتیم و اون قسمت رو کمد دیواری و جارختوابی درست کردیم.....تا وقتی که بچه نداشتیم ، مشکلی هم نبود.نهایتا" وقتی هوا خیلی سرد میشد در اون اتاق رو می بستیم. اما از وقتی شادونه دار !!! شدیم نبود بخاری رو بیشتر احساس کردیم. زمستون سال قبل کوچولوتر بود و قابل کنترل تر .شبها که توی اتاق خودمون میخوابید و روزها هم دراتاقشو میبستیم. اما امسال حرف حرف خودشه و اگه بخواد بره اونجا بازی کنه هیچی جلودارش نیست. این بود که تصمیم گرفتیم یه بنّا بیاریم و بدیم یه قسمت دیگه اتاق یه لوله توی دیوار کار بذاره و مشکل لوله بخاری اون اتاق هم حل بشه. اینم از مزیتهای طبقه آخر بودنه دیگه.

دوهفته قبل بنّا اومد و اتاق رو دید و معاینات لازم رو انجام داد. داشتن با شب پره راجع به اینکه چه مصالحی بخره و کِی بیاد ، صحبت میکردن...شادونه هم که همیشه نخود هر آشی میشه رفته بود کنارشون  و با قدی که تا زانوی باباش و آقاهه هم نمیرسید هی حرف میزد و میگفت : بابا بگو بعدا" تماس میگیریم هماهنگ میکنیم!!! بابا بگو...

گاگا بنّا من موبایل دارم.مامانم خریده .بعدا" تماس میگیرم.خب بگو من تماس میگیرم دیگه...

 

و آقای بنّا نمیدونست که دو هفته دیگه رسما" بیچاره خواهد شد از دست وروجک ما...

جالب اینجاست که شادونه خیلی کلمات قلمبه –سلمبه ای توی حرفاش استفاده میکنه ولی یکسری از کلمات رو همون جوری که از بچگی میگفته الان هم همون طوری میگه.من خودم رو کشتم که" آقا " رو درست بگه ولی باز هم میگه "گاگا" !!!!

 

بگذریم... تا ما خواستیم بنایی کنیم بغض آسمون وا شد و حالا نبار کی ببار!!! تا اینکه این هفته بعد از اینکه کلی سایتهای هواشناسی رو چک کردیم دیدیم ظاهرا" قراره هوا آفتابی بشه.شب پره زنگ زد به گاگا بنّا که بیاد اتاق وروجک ما رو درست کنه.

 

جمعه از وقتی که این بنده خدا اومد ، شادونه حرففففففففففف زدددددددددددد تا بعداز ظهر که رفت.

اولش لباساشو عوض کرد رفت پشت بام تا از اونجا سوراخ کنه.شادونه هم سریع با باباش رفت.چند دقیقه بعد دیدم شب پره آوردش.

میگه: اینو بگیر مُردم از خنده.میگم چی شده.میگه هی یکسر بهش میگه : گاگا بنّا چرا جوراب نپوشیدی .سرما میخوریا...

بعد اومدن توی اتاق شادونه و با تیشه داشت قسمتی از دیوار رو  خراب میکرد. رفته جلوی در اتاقش دستشو زده به کمرش با اون صدای جیغش میگه: گاگا بنّا ، اتاقمو نشکن.خراب میشه .دیگه اتاق ندارما...چرا اتاقمو میشکنی آخه.اِااااه.خب خراب نکن دیگه.گاگا بنّا!!!

اون هم به خاطر صدای تیشه ، حرفای جوجو رو نمیشنید....شادونه صدبار تکرار کرد.هرچی من میگرفتم میبردمش یه جای دیگه باز از دستم در میرفت و میرفت کنار در اتاقش و گاگا بنّا - گاگا بنّا میکرد!!!

بابا و داداشم هم اومدن خونه ما....رفت بغل دائیش و از نزدیک تماشا میکرد.شب پره روی پشت بام آب میریزه تا آقاهه وسایلشو بشوره.شادونه میگه: هی هی بابا آب میریزه ... گاگا بنّا ظرف میشوره.

این دفعه دیدم داداشم دلشو گرفته و میخنده... شادونه رو آورد پائین که بیا اینو بگیر .چرت و پرت میگه.

 

دوباره اومدن پائین و فسقلی باز رفت شروع کرد به حرف زدن . آقاهه جوابشو نمیداد و سرش به کارش گرم بود.شادونه برگشته بهش میگه: چرا خجالت میکشی گاگا بنّا.مگه خجالتی هستی. خب خجالت نداره.چرا خجالت میکشی.برای چی خجالت میکشی و ....

توی آشپزخونه مشغول پختن ناهار بودم. بردمش پیش خودم.هی میگفت بذار برم بگم مامانم داره غذا درست میکنه.به زور نگهش داشتم. با هم سالاد درست کردیم.روی سالادم هویج هم رنده کردم.

حواسم به کارم بود که دیدم دوباره صداش داره  از توی اتاق میاد: گاگا بنّا بفرمائید شام... سالاد هم درست کردیم براتون.توش هویج و کلم هم ریختیم..مامانم حوله انداخته روی کابینت من نِدَشتم روش ( نشستم روش) براتون ظرف شستم. منم بلدم ظرف بشورما ...گاگا بنا دستتون درد نکنه اتاقمو درست کردی. میخواهی برام بخاری سوزی ( بخاری گازی ) بذاری .وای مرسی ... اینجا اتاق منه هاااا... عروسک هم دارم... داییم برام عروسک بابی افسنجی (بابی اسفنجی) خریده.دوست بابی افسنجی رو هم خریده.اونکه ش ورت ش میوفته...

گاگا بنا چقدرشما خجالت میکشید.... هه.. خجالت نکشیدخب ....

 

آقاهه تا میتونست سریع کار کرد و تا ظهر تمومش کرد. میخواست از دست موش موشک ما فرار کنه که شب پره به زور برای ناهار نگهش داشت .بیچاره یه ذره ناهار خورد و فرار رو برقرار ترجیح داد.حتما " با خودش گفته خدا صبر بده به این پدر و مادر با این نی نی پرحرفشون....

 

 

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/۸/۱٩