یارب شب عید است عطا بر همه ده

بر ماتم و اندوه همه خاتمه ده

پایان غم همه ظهور مهدیست

تعجیل فرج به مهدی فاطمه ده

 

عید سعید فطر مبارک

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/٦/۱٩


36-where is my vote!!!!

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست

باور کنید پاســـخ آییــــــــــنه ، سنگ نیست

سوگنــــد  می خورم به مـــرام  پرندگـــــــان

در عرف ما ســــزای پریدن ، تفنــــــگ نیست

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/۳/٢٦


35-سفر خارجه!!!

سلام

سال نو همگی مبارک.امیدوارم سال خوب و خوشی برای همتون باشه و توی این سال جدید هرچی آرزوی خوب خوب دارید برآورده بشه.واقعا" خجالت داره بعد از یکماه که از سال جدید میگذره تازه من دارم تبریک عید میگم...خجالت

ولی واقعا" سرم شلوغه.مسئولیتم توی اداره خیلی زیاد شده.نه دیگه میرسم درس بخونم نه وبلاگ نویسی.بعضی وقتا چند تا صفحه باز میکنم و وسط کارها میخونم.اینه که دیگه نمیتونم کامنت بذارم.

خوب بذارید براتون بگم که عید کجا بودیم.

البته استارت مسافرت عیدمون از چند ماه قبلش زده شده بود.آخرای پاییز گذشته بود که همه فامیل خونه مامانم جمع بودن. من توی آشپزخونه به بقیه که شامل زندایی هام و عمه و زن عموم میشدن پیشنهاد دادم که برای عید یه مسافرت دسته جمعی بریم.هرکسی یه جایی رو گفت.من گفتم مسافرت خارج از کشور باشه و دبی یا مالزی رو پیشنهاد دادم.بقیه هم جاهای دیگه از جمله ترکیه یا سوریه و ....

اما آخرش همه به شوخی گرفتن و گفتن نه بابا.مردها نمیان و از این حرفازبان

من هم که اون روزا توی تب و تاب درس خوندن بودم قضیه رو فراموش کردم. آخرای بهمن بود که یه روز داییم زنگ زد و گفت چی به این زنداییت گفتی هواییش کردی.من که اصلا" یاد قرار مدارمون نبودم با تعجب گفتم: من؟ چی گفتم؟تعجب

گفت : خارج دیگه.کجا میخواهی بری ما هم میاییم.چشمک گفتم چی بگم والا مثل اینکه آخرش قرار شد مسافرت زمینی ترکیه و سوریه و لبنان باشه.گفت باشه یه تور خوب ثبت نام کن ما هم میاییم!!!تعجب

مامانم هم تا شنید گفت ما هم میاییم.باباتو راضی میکنم...

خلاصه ما رفتیم ببینیم کجا بهتره و اینا که دیدم عمه ام هم با خنده گفت ما هم ثبت نام کردیم.خلاصه 12-13 نفر شدیم.من میترسیدم مسافرت زمینی با شادونه سخت باشه و موافق نبودم.و میگفتم هوایی بریم.اما همه متفق القول بودن که از زیباییهای ترکیه نمیشه گذشت و بهم قول دادن که خیالت از جانب شادونه راحت باشه. ما کمکت میکنیم.قلب

خلاصه روز 27 اسفند حرکت کردیم. جای همگی خالی. ته اتوبوس رو قرق کرده بودیم.تا دلتون بخواد خوراکی و تنقلات هم برده بودیم.اینقدر شیطنت کردیم و گفتیم و خندیدیم که حد نداره.نیشخند

حمعی که با هم رفتیم همشون عاشق شادونه هستن.و موش موشک از این بغل به اون بغل میچرخید و شیرین زبونی میکرد ماچ، این بود که اصلا من توی این مسافرت خسته نشدم.و واقعا خستگی سال 87 از تنم بیرون اومد.هم تفریح کردیم و هم زیارت و هم خرید که من واقعا" از خجالت خودم دراومدم.چشمک

جالب بود وقتی راه افتادیم توی ایران هوا گرم بود.من با خودم گفتم سوریه از اینجا گرمتره و فقط چند تا تاپ با خودم بردم که زیر مانتوم بپوشم.و یه دونه ژاکت برای شبهای ترکیه .اما چشمتون روز بد نبینه از مرز ایران که رد شدیم همین طور برف و سرما بود.نگرانمخصوصا" مرز بازرگان که نفس آدم از سرما بند میومد.همه یکی یه دونه پتو مسافرتی هرکی یه رنگ و گل گلی روی دوششون بود.زبانمثل این آواره های افغانی شده بودیم.خلاصه اولین شهری که توی ترکیه نگه داشت (شهر قاضی انتپ) همه رفتن برای خودشون بلوز بافتنی خریدن.البته شادونه مجهز بود و براش همه چی برده بودم.توی سوریه هم هوا سرد بود و بدون ژاکت و کاپشن نمیشد بیرون رفت.همین طور لبنان.بیروت که دیگه تگرگ میومد.عینک

اما همه این سختیها ارزشش رو داشت و واقعا" خوش گذشت.حال و هوای معنوی سوریه هم که جای خود داشت.موقع تحویل سال توی حرم حضرت زینب بودیم.تازه یکی دوساعت بود که رسیده بودیم سوریه.بعد از گرفتن یه دوش و عوض کردن لباسامون رفتیم حرم.لحظه تحویل سال همه با هم از خوشحالی جیغ میکشیدن و انواع شکلاتها بود که به هوا ریخته میشد.

از حرم که اومدیم بیرون توی حیاط حرم بساط م.ا.چ و بو.سه و تبریک  به راه بود.شب پره هم که جو گیر شده بود جلوی بابا و دایی و شوهر عمه ام منو گرفت بو.سید.ماچاینقدر خجالتیه که در مواقع عادی اصلا" از این کارا نمیکنه .اما حسابی جو گیر شده بود.منم هی زیر لب میگفتم زشته و خودمو از زیر دستش بیرون میکشیدم.خجالت

همون موقع هم اس ام اس تبریک خانم خونه رسید.و من هم براش دعای ویژه کردم.قلب

یک روز هم برای دیدن لبنان رفتیم.وای که چقدر این کشور زیباست و واقعا لقب عروس خاور میانه برازنده اش است.مژهمن نمیدونم دم به دقیقه از ما ایرانی ها برای کمک به لبنان پول جمع میکنن این پولها رو چیکار میکنن.عصبانیاونی که احتیاج به کمک داره مردم بیچاره خودمون هستن نه اونا که ماشینهای آنچنانی و خوشگل و مدل بالا زیر پاشونه.خونه های ویلایی زیبا و طبیعتی که هیچ جا مثل اون رو ندیده بودم.خانمهاشون هم که خیلی خوش تیپ و خوشگل بودن.با پوستهای سفید و صاف که فکر میکنم به خاطر مصرف زیاد زیتون باشه.خلاصه بسی فیض بردیم و به اندام بی نقص و خوش تراششون غبطه خوردیم گریهو دعا کردیم ما هم یه ذره پهلو و شکممون آب بشه و شلوار لی خوشگل هایی که از ترکیه خریدیدم بهتر بهمون بیاد.

راستی با کمال شرمندگی من از قبل از مسافرت دیگه در س نخوندم تاااااااااااااااا همین الان که دارم براتون مینویسم.با این حساب قبولیم امسال منتفیه.چون فقط 18 روز دیگه تا کنکور دانشگاه آزاد مونده.متفکر

 

پ.ن: سعی میکنم پست بعدی چند تا از عکسهای جالب سفر رو براتون بذارم.قلب

 

 

 

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/۱/٢٩


34-خداحافظ

سلام دوستان مهربونم

ما فردا داریم میریم مسافرت و بعد از تعطیلات برمیگردیم.پیشاپیش سال نو رو بهتون تبریک میگم.امیدوارم سال خوبی داشته باشیدقلب

 

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٧/۱٢/٢٦


33-برام دعا کنید.

بالاخره این طلسم درس خوندن من شکست و من رسما" از دیروز یعنی ٨٧/١٠/٢٨ درس خوندن رو شروع کردم.میدونم خیلی دیره.ولی بازم جای شکرش باقیه که سرم به سنگ بزرگی خورده و دیگه تصمیمم جدیه و این تو بمیری از اون قبلیهاش نیستنیشخند

روز جمعه نشستم یه برنامه توپ!!! برای خودم نوشتم.و با شب پره هم اتمام حجت کردم که باید توی کارهای خونه کمکم کنی.و اون هم قول داد.همین طور یه برنامه غذایی هفتگی نوشتم و قرار شد روزهای زوج من درس بخونم و همه کارهای خونه و همین طور شادونه با اون باشه و روزهای فرد من کار کنم اون درس بخونه.چشمک

البته همین اول کاری داشت میزد زیرش و میگفت من شادونه رو نمیبرم دستشویی.اون با خودت. من هم از کوره در رفتم و یه غرش از نوع شیرزنهای مردادی کردم که کوتاه اومد ولی گفت پس اگه اینطوره شبها هم یک درمیون تو باید ماشین رو آخر شب ببری پارکینگ بابات اینا بزنی و پیاده برگردیسبز.اینجا بود که من کم آوردم و قرار شد مسئولیت پارک ماشین با اون باشه و شستن پی پی شادونه خانم با من فلک زدهگریه

دیشب شام کوکوسبزی درست کرده بودناراحت  و نمیدونم چیکار کرده بود که موقع خوردن قیافه آدم اینجوری  نگران میشد. اما برای ناهار امروزمون  قیمه درست کرده که خدائیش دیشب که داشتم توی ظرف غذای اداره میریختم یکمی چشیدم خیلی عالی بود.زبان

با اینکه همه کارها قرار بود دیروز با اون باشه اما صبح خونمون مثل بازار دست فروشها شده بود.همه کتابهای شادونه و لباساش وسط هال و روی کابینتها و اپن آشپزخونه هم پراز ظرفهای شسته شده ای که باید میرفت توی کابینت.اما تا همینجاش هم خدا خیرش بده.من به همین اندازه هم راضیم.مخصوصا" شستن ظرفها که من اصلا" باهاش حال نمیکنم.زبان

روزی دوساعت توی اداره یواشکی درس میخونم.و بقیه اش رو هم توی خونه.حالا میبینم چقدر توی اداره میشده از فرصت استفاده کرد بدون اینکه به کارم لطمه بخوره .خب دیگه برم که درسم مونده.

دعا کنید برنامه خوب پیش بره.اردیبهشت آزمون دانشگاه آزاده.البته من دلم میخواد سراسری قبول بشم .اما اینو امتحانشو میدم و برای سال بعد هم سراسری ثبت نام میکنم ببینم چی میشه؟

کمابیش وبلاگاتون رو میخونم.ولی شرمنده که نمیرسم کامنت بذارم.آخه چند تا وبلاگ باز میکنم و دیسکانکت میشم و وسط کارهام میخونم...قلب

 

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/۱٠/٢٩


32- بالاخره اومدم!!!

 

دیشب تا دیر وقت بیدار بودم. منتظر بودم ناهار امروزمون بپزه .راس ساعت 12 شب ، گاز رو خاموش کردم .از شدت خستگی داشتم میمردم.شادونه رو که جلوی بخاری هال خوابیده بود بغل کردم و توی تختش گذاشتم و خودم هم بیهوش شدم...خمیازه

صبح ساعت هفت و ده دقیقه بود که شب پره با عجله بیدارم کرد.اونم خواب مونده بود.

معمولا" صبح ها انگار فیلم زندگیمون روی دور تنده. سریع وضو گرفتم و توی آخرین لحظات نمازم رو خوندم!ناراحت

شب پره دوتا چای کیسه ای توی قوری انداخت و توی سوت ثانیه صبحونه خوردیم و  اون آماده شد تا بره ماشین رو از پارکینگ بابا اینا بیاره.(زمستونای برفی به خاطر شیب زیاد پارکینگ خودمون ، ماشین رو توی پارکینگ اونا میذاریم.)

از هفت و ده دقیقه تا هفت و نیم ، من نماز خوندم...صبحانه خوردم...سفره رو جمع کردم.ناهار خودمون و شادونه رو توی ظرف ریختم و  همراه با میوه و مخلفات توی ساکهامون گذاشتم...شادونه رو از خواب بیدار کردم... مسواک زدم...مرطوب کننده و ضد آفتابم رو زدم بعد هم یه رژ ملایم و بر حسب عادت دوباره با دست پاکش کردم...لباسهامو پوشیدم...وای رادیاتور برقی اتاق خواب روشنه خاموشش کردم.شب پره تلویزیونو روشن گذاشته اونو هم خاموش کردم .شیر گاز آشپرخونه رو بستم.شادونه رو که بیدار کرده بودم و از توی تختش روی  تخت خودمون گذاشته بودم تا لباساشو بپوشم دوباره خوابیده بود....همین طور خواب خواب لباساشو تنش کردم.موبایلم از دیشب توی شارژ بود برداشتم و با cd همکارم توی کیفم گذاشتم.پالتوی خودم و بعد کاپشن و شال و کلاه شادونه رو تنش کردم.وسط این بدو بدوها،  خونه رو هم مرتب میکردم.شال شادونه رو دور گردنش محکم میکردم که شب پره رسید.سریع 4 طبقه رو پایین رفتیم و دو سه تا کوچه پایینتر ، شادونه رو خونه مامان گذاشتیم و بعد هم اداره...

اولین کاری که میکنم باز کردن همزمان n تا وبلاگهقلب.بعد هم سرچ کردن توی گوگل برای پیدا کردن جزوه ماشین های الکتریکی 2.

توی لیست جزوه هایی که باید برای ارشد بخونم ماشین 2 رو کم داشتم.پیدا میکنم و دانلودش میکنم.فایلش زیپ شده است.بازش میکنم.اه اینکه همش نمونه سواله...گریه

رئیس رئیسم بهش زنگ میزنه و چیزی میخواد.اون هم به من میگه و من تا نزدیکیهای ظهر مشغول میشم.تموم که میشه تازه کارهای روزانه خودم توی اداره شروع میشه.شب پره میاد توی اتاقم و میگه ناهار رو نذاشتی گرم بشه؟ مبگم خب یه روز هم تو بذار من مشغولم .متفکرمیگه آفرین دختر خوب بذار دیگه و برمیگرده به اتاقشقلب.... میرم ناهار رو میذارم تا گرم بشه.بعد میرم پیش بقیه خانمهای همکار و تعریفا گل میکنه.چشمکصدای تلفن اتاقم بلند میشه. از نفس نفس های توی گوشی میفهمم موش موشکمونه.ماچ میگم: سلام مامانی....با اون صدای جیغش میگه: سلام.ببخشید من این شامی !!! که برام گذاشتید رو نمیخوام.میگم چرا عزیزم.میگه ببخشید من دوستش ندارم.میشه برام کباب بیارید؟مژه میگم عزیزم همیشه که نمیشه کباب بخوری (ناهارمون خوراک لوبیا سبزه. و توضیح اینکه با وجودی که شادونه مهد نمیره و خونه مامانم میره من از روز اول خودم رو ملزم به درست کردن غذا براش دونستم. و اعتقادم اینه که ناهار من توش عشق مادری داره قلبو غذای هیچکس نمیتونه جای اونو بگیره.بماند که مامانم چقدر سر این قضیه دعوام میکنهگریه و میگه زشته براش غذا نذار)

میگه: آخه من کباب خیلی دوست دارم.میگم: آره کباب خیلی خوشمزه است منم دوست دارم.اما اینم خوشمزه است تو برو بخور.میگه خدافظ نیشخندو گوشی رو میده به مامانم.مامانم میخنده و میگه تا دید غذاش خوراک لوبیاست به من گفت ببخشید مامانی میشه شماره مامانم رو بگیرید باهاش کار دارم.زبان

غذای خودمون هم گرم شده.برای شب پره تعریف میکنم و باهم میخندیم.بچه هم بچه های قدیم...

پ.ن : قبل از تعطیلات اومدم و نوشتم که به زودی میام.قرار بود شب پره تنها بره تهران همه خواهر برادراش هم قرار بود بیان و دور هم جمع بشن. شب پره بلیط اتوبوسش رو هم گرفته بود ( وقتی تنهاست من نمیذارم با ماشین خودمون بره.شیطاناز بس تند میره)

من به روی خودم نمیاوردم که دوست دارم باهاش برم از بس قدّ تشریف دارم.زباناون هم اصلا" چیزی نگفت تا اگه  یه وقت من دلم نخواد مجبورنشم باهاش برم. خلاصه 1 ساعت به رفتنش دیدم داره دست دست میکنه. گفتم میخواهی منم بیام.یه دفعه چشاش برق زد و گفت از خدامه.قلب منم گفتم پس وایسا فردا ( روز تاسوعا ) با هم بریم.خلاصه اینطوری شد که تا جمعه تهران بودیم و در معیت خاندان شب پره. بعدش هم اینقدر کار داشتم که نشد بنویسم.از شنبه تا دوشنبه مامانم روضه داشت و من دوساعت زودتر مرخصی میگرفتم و میرفتم و تا شب اونجا بودم.عینکاینطوری شد که زود نوشتنم !!! اینهمه طول کشید.دلیل دومش هم اینه که جماعت نسوان اداره ماشاا... روز به روز داره بیشتر میشه و تا حالا 5 نفر شدیم. (یادتونه یه زمانی من تک و تنها بودم .گریه) خانمها هم که به حرف زدن بیفتن دیگه خودتون میدونید چی میشه.اینهمه تعطیلی و کلی تعریف!!!نیشخند

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٧/۱٠/٢٥


31- نترسید من خوبم

سلام

میدونم... چند وقته که ننوشته بودم.نگرانم شدید.ببخشید دوستان.

اومدم بگم که حالم خوبه. به زودی میام....قلب زبان

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٧/۱٠/۱٦


30- گاگا بنّا !!!

 

نمیدونم همه بچه های همسن شادونه اینقدر حرف میزنن یا فقط موش موشک من این مدلیه... امان از وقتی که کسی حواسش نباشه و جوابشو نده.اینقدر حرفشو تکرار میکنه که طرف از رو بره.

جمعه یکی از همون روزهای پرچونگی خانم کوچولو بود….

 

5 سال پیش، وقتی خونه رو خریدیدم ، از هرلحاظ مطابق میلمون بود .فقط یه مشکل داشت : نبود کمد دیواری و جارختخوابی. یکی از اتاق خوابها یه کمد دیواری داشت که بیشتر شبیه انباری بود و اون یکی اتاق هم هیچی نداشت.تنها جایی از اتاق دوم (الان اتاق شادونه است) که میشد کمد دیواری زد جایی بود  که دریچه بخاری هم همونجا قرار گرفته بود. خلاصه از خیر بخاری برای اون اتاق گذشتیم و اون قسمت رو کمد دیواری و جارختوابی درست کردیم.....تا وقتی که بچه نداشتیم ، مشکلی هم نبود.نهایتا" وقتی هوا خیلی سرد میشد در اون اتاق رو می بستیم. اما از وقتی شادونه دار !!! شدیم نبود بخاری رو بیشتر احساس کردیم. زمستون سال قبل کوچولوتر بود و قابل کنترل تر .شبها که توی اتاق خودمون میخوابید و روزها هم دراتاقشو میبستیم. اما امسال حرف حرف خودشه و اگه بخواد بره اونجا بازی کنه هیچی جلودارش نیست. این بود که تصمیم گرفتیم یه بنّا بیاریم و بدیم یه قسمت دیگه اتاق یه لوله توی دیوار کار بذاره و مشکل لوله بخاری اون اتاق هم حل بشه. اینم از مزیتهای طبقه آخر بودنه دیگه.

دوهفته قبل بنّا اومد و اتاق رو دید و معاینات لازم رو انجام داد. داشتن با شب پره راجع به اینکه چه مصالحی بخره و کِی بیاد ، صحبت میکردن...شادونه هم که همیشه نخود هر آشی میشه رفته بود کنارشون  و با قدی که تا زانوی باباش و آقاهه هم نمیرسید هی حرف میزد و میگفت : بابا بگو بعدا" تماس میگیریم هماهنگ میکنیم!!! بابا بگو...

گاگا بنّا من موبایل دارم.مامانم خریده .بعدا" تماس میگیرم.خب بگو من تماس میگیرم دیگه...

 

و آقای بنّا نمیدونست که دو هفته دیگه رسما" بیچاره خواهد شد از دست وروجک ما...

جالب اینجاست که شادونه خیلی کلمات قلمبه –سلمبه ای توی حرفاش استفاده میکنه ولی یکسری از کلمات رو همون جوری که از بچگی میگفته الان هم همون طوری میگه.من خودم رو کشتم که" آقا " رو درست بگه ولی باز هم میگه "گاگا" !!!!

 

بگذریم... تا ما خواستیم بنایی کنیم بغض آسمون وا شد و حالا نبار کی ببار!!! تا اینکه این هفته بعد از اینکه کلی سایتهای هواشناسی رو چک کردیم دیدیم ظاهرا" قراره هوا آفتابی بشه.شب پره زنگ زد به گاگا بنّا که بیاد اتاق وروجک ما رو درست کنه.

 

جمعه از وقتی که این بنده خدا اومد ، شادونه حرففففففففففف زدددددددددددد تا بعداز ظهر که رفت.

اولش لباساشو عوض کرد رفت پشت بام تا از اونجا سوراخ کنه.شادونه هم سریع با باباش رفت.چند دقیقه بعد دیدم شب پره آوردش.

میگه: اینو بگیر مُردم از خنده.میگم چی شده.میگه هی یکسر بهش میگه : گاگا بنّا چرا جوراب نپوشیدی .سرما میخوریا...

بعد اومدن توی اتاق شادونه و با تیشه داشت قسمتی از دیوار رو  خراب میکرد. رفته جلوی در اتاقش دستشو زده به کمرش با اون صدای جیغش میگه: گاگا بنّا ، اتاقمو نشکن.خراب میشه .دیگه اتاق ندارما...چرا اتاقمو میشکنی آخه.اِااااه.خب خراب نکن دیگه.گاگا بنّا!!!

اون هم به خاطر صدای تیشه ، حرفای جوجو رو نمیشنید....شادونه صدبار تکرار کرد.هرچی من میگرفتم میبردمش یه جای دیگه باز از دستم در میرفت و میرفت کنار در اتاقش و گاگا بنّا - گاگا بنّا میکرد!!!

بابا و داداشم هم اومدن خونه ما....رفت بغل دائیش و از نزدیک تماشا میکرد.شب پره روی پشت بام آب میریزه تا آقاهه وسایلشو بشوره.شادونه میگه: هی هی بابا آب میریزه ... گاگا بنّا ظرف میشوره.

این دفعه دیدم داداشم دلشو گرفته و میخنده... شادونه رو آورد پائین که بیا اینو بگیر .چرت و پرت میگه.

 

دوباره اومدن پائین و فسقلی باز رفت شروع کرد به حرف زدن . آقاهه جوابشو نمیداد و سرش به کارش گرم بود.شادونه برگشته بهش میگه: چرا خجالت میکشی گاگا بنّا.مگه خجالتی هستی. خب خجالت نداره.چرا خجالت میکشی.برای چی خجالت میکشی و ....

توی آشپزخونه مشغول پختن ناهار بودم. بردمش پیش خودم.هی میگفت بذار برم بگم مامانم داره غذا درست میکنه.به زور نگهش داشتم. با هم سالاد درست کردیم.روی سالادم هویج هم رنده کردم.

حواسم به کارم بود که دیدم دوباره صداش داره  از توی اتاق میاد: گاگا بنّا بفرمائید شام... سالاد هم درست کردیم براتون.توش هویج و کلم هم ریختیم..مامانم حوله انداخته روی کابینت من نِدَشتم روش ( نشستم روش) براتون ظرف شستم. منم بلدم ظرف بشورما ...گاگا بنا دستتون درد نکنه اتاقمو درست کردی. میخواهی برام بخاری سوزی ( بخاری گازی ) بذاری .وای مرسی ... اینجا اتاق منه هاااا... عروسک هم دارم... داییم برام عروسک بابی افسنجی (بابی اسفنجی) خریده.دوست بابی افسنجی رو هم خریده.اونکه ش ورت ش میوفته...

گاگا بنا چقدرشما خجالت میکشید.... هه.. خجالت نکشیدخب ....

 

آقاهه تا میتونست سریع کار کرد و تا ظهر تمومش کرد. میخواست از دست موش موشک ما فرار کنه که شب پره به زور برای ناهار نگهش داشت .بیچاره یه ذره ناهار خورد و فرار رو برقرار ترجیح داد.حتما " با خودش گفته خدا صبر بده به این پدر و مادر با این نی نی پرحرفشون....

 

 

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/۸/۱٩


29-سفرنامه

 

چهارشنبه اول آبان:

قرارمون برای صبح پنج شنبه آفتاب نزده است. عصره و من هنوز هیچ کاری نکردم. ساعت 4 وقت دکتر داشتم. شادونه خونه مامان بود.شب پره رفت کارواش .از اونجا هم میخواست بره بنزین و گاز بزنه.من هم تنهایی رفتم دکتر .دکترم احتمال کیست داد و برام سونو نوشت.فکرکنم تا بعد از مسافرت نتونم  برای سونوگرافی اقدام کنم.

هوا تاریک شده بود که از مطب دکتر بیرون اومدم.سر راه یکم خوراکی و تنقلات و آجیل زمستونی و ... خریدم.

شب پره، شادونه رو از خونه مامان آورد خونه .شام رو خوردیم و من و عسلکم رفتیم تا فسقلی زودتر بخوابه.شب پره هم برای اینکه فردا بتونه رانندگی کنه زود خوابید.وروجک من بالاخره ساعت 5/11 شب با خوندن n  تا کتاب و سرهم کردن شونصد تا چاخان پاخان به اسم قصه خوابید.با اینکه لیست وسایلی رو که میخواستیم ببریم از قبل توی اداره تنظیم کرده بودم تا ساعت 3 نیمه شب جمع کردن و چیدنشون توی ساکها طول کشید....

پنج شنبه دوم آبان:

تازه چشمم گرم شده بود که شب پره بیدارم کرد که پاشو وقت رفتنه.

رفتیم سراغ مامان اینا . هنوز داداشی برای اینکه بیاد یا نیاد تصمیم نگرفته .البته بیشتر داشت برای مامانم ناز میکرد.بالاخره بعد از نیم ساعت معطلی همه با هم راه افتادیم. از جاده تاکستان به طرف قزوین و بعد منجیل و رودبار.توی رودبار آدرس یه مغازه که زیتونهای خوبی داشت رو گرفتیم و رفتیم برای خرید.بنده خدا فروشنده هی کاسه های کوچولوی یکبار مصرف رو پراز انواع زیتون میکرد و میداد دستمون و میگفت بخورید.از همش بخورید.

دایی کوچیکم که مجرده تعریف میکرد که یه بار با دوستاش رفته بودن رودبار توی یکی از همین مغازه های زیتون فروشی.فروشنده براشون زیتون پرورده ریخته بوده و داده بود امتحان کنن.اینام میخورن و میگن وای چه خوشمزه است.فروشنده هم جوگیر میشه و هی کاسه پرمیکنه میده اینا میخورن .خلاصه بعد از اینکه چهار تا ظرف زیتون پرورده میخورن قیمتشو میپرسن و میگن نه خیلی گرونه و میان بیرون.فروشنده هم ملاقه به دست هاج و واج میمونه که اینا دیگه کی هستن؟

اما ما حسابی خرید کردیم.رب انار ترش هم خریدیم که آی کیف داره خوردنش .اما واقعا" دل آدم بعدش ضعف میره از بس ترشه.فروشنده خودش همش از این زیتون تلخا میخورد و میگفت این رو فقط خودمون میتونیم بخوریم و شما نمیتونید ازینا بخورید.ما هم برای رو کم کنی هی ازون تلخا خوردیم و بابا و شب پره هم ازش خریدن.

برای ناهار، امامزاده هاشم توقف کردیم.مامان استامبولی درست کرده بود .هوا حسابی ابری بود و با اینکه تازه ساعت یک و دو بعدازظهر بود انگار غروب شده باشه همه جا تاریک بود.ناهار رو که خوردیم و به طرف رشت راه افتادیم ، بارون هم شروع به باریدن کرد.بعد از رشت به طرف انزلی رفتیم و با اینکه قرار بود برای شب آستارا باشیم به خاطر شرایط جوی ،شب همونجا موندیم. چیز جالبی که بود اختلاف قیمت اتاقهایی بودکه میخواستیم بگیریم .فکرشو بکنید در عرض 10 دقیقه با چونه زدن ، طرف 50 هزار تومان قیمتش رو پایینتر میاورد. بعداز کمی استراحت و صحبت ، یه دفعه تصمیمون برای ادامه مسیر عوض شد و قرار شد به جای اینکه بریم آستارا و برگردیم و به طرف مازندران بریم.از همون آستارا به گردنه حیران و اردبیل و سرعین بریم و بعد هم از مسیر تبریز –بستان آباد برگردیم.

جمعه سوم آبان:

صبح زود بعداز خوردن صبحانه رفتیم ساحل انزلی.باز هم هوا ابری بود ولی خدا رو شکر بارندگی نبود.برای دیدن تالاب انزلی سوار قایق شدیم.باد سردی به صورتمون میخورد.خیالم از جانب شادونه راحت بود چون حسابی پوشونده بودمش و کلاه هم سرش گذاشته بودم. توی قایق با شب پره و داداشم و خواهرم حسابی دیوونه بازی درآوردیم.داداشم عکس میگرفت و من هم فیلم میگرفتم. من شده بودم حاجی و شب پره هم سید .مثل این فیلمهای مستند جبهه .اونجا هم جزیره حورالعین بود مثلا".یه چیزایی شبیه موشک کنار تالاب بود.شب پره رو به من میگفت حاجی موشکا عمل نکردن. من هم میگفتم نه اینا از عملیات قبلی مونده.بعد  صدای خمپاره درمیاوردیم و همه سرامون رو میاوردیم پایین تا ترکشهاش ما رو زخمی نکنه.وقتی نیزارها تکون میخورد داد میزدیم عراقیها...عراقیها !!!

بعضی جاها یه  علامت ضربدر زده بودن.علامتها رو که میدیدم به آقای راننده  قایقمون میگفتیم اینجا ضربدر داره یعنی بدها –تو از اینور برو.

خلاصه اینقدر خل و چل بازی دراوردیم که طرف مطمئن شد که مارو از تیمارستانی –جایی برای گردش علمی آوردن.

ماهیگیرها هم توی قایقشون داشتن ماهی میگرفتن.به رانندمون!!! گفتیم میشه ازاین ماهیها بخریم.اون هم به زبون محلی بهشون یه چیزایی گفت که ما نفهمیدیم: فوتو بَخوران داری یا قوتو بَخوران داری یه همچین چیزی...که اونها هم هنوز ماهی نگرفته بودن و نشد بخریم....

شادونه و آقای راننده!!!

از انزلی رفتیم ساحل گیسوم.وای که چقدر من گیسوم رو دوست دارم.با اون درختای سبزخوشرنگ که از دو طرف جاده به هم گره خوردن.با اینکه ماه دوم از پائیز بود ولی همچنان سبزی و طراوت خودشون رو حفظ کرده بودن .توی مسیر ساحل ، با یه عملیات جانگولر بازی رفتم درست وسط جاده نشستم و به داداشم گفتم که یه عکس ازم بگیره .هی شب پره حرص خورد که بابا ماشین میاد میزنه بهت ولی بعد از این همه سال هنوز نمیدونه که شاپرک خانمش مردادیه  و مرداد ماهیا حرف حرف خودشونه.

کنار دریا بین دوتا ماشینامون چادر زدیم و بساط جوجه کباب رو برپاکردیم. با بقیه قسمتهای مرغ هم که مونده بود یه سوپ مشتی درست کردم و کنار ساحل و توی اون هوای سرد  یه سوپ داغ خوردیم که خیلی چسبید.

شادونه کنار ساحل گیسوم

بعداز ناهار به طرف آستارا رفتیم.توی راه ، از تالش هم یه گلیم خوشگل خریدم . غروب رسیدیم آستارا.بدی مسافرت توی یه همچین فصلی اینه که تا به خودت میجنبی شب میشه و ساعت 5 دیگه هوا کاملا" تاریکه.... بعداز پیدا کردن یه جای مناسب رفتیم بازار که فقط خستگیش به تنمون موند.سالهای قبل که من رفته بودم بازارش خیلی بهتر بود.ولی الان خیلی بد شده.هیچ چیز درست و حسابی پیدا نمیکنی.قیمتها هم که خیلی بد بود.به عنوان مثال ، من یه گردوشکن از اینجا خریده بودم هزار تومن.اونجا دوهزار و پونصد تومن بود.دیگه خودتون بقیه چیزها رو تصورکنید چطوری بود...

 

شنبه چهارم آبان:

قبل از ظهر به طرف گردنه حیران حرکت کردیم. این جاده یکی از زیباترین جاهایی است که میشه تصور کرد.البته به شرطی که هوا خوب باشه.ابتدای مسیر هوا صاف بود.کم کم ابرها آسمون رو فرا گرفتند.و مه شد.هر چی بالاتر میرفتی مه شدیدتر میشد و نفس من بیشتر تو سینه حبس میشد.جاده باریک با پیچ و خمهای زیاد.هوای نیمه تاریک و مه گرفته و ماشینهای سنگینی که از سمت مقابل با سرعت وحشتناک به سمت ما میومدن.همه اینا رو تصور کنید یه دفعه از ماشین بابا که جلوی ما حرکت میکرد هم دود بالا بزنه.بازم خدا رو شکر جایی بودیم که میشد وایساد وگرنه که هیچی... ماشینشون جوش آورده بود... زدیم کنار و هرچی آب داشتیم روی رادیاتور خالی کردیم.درجه آب سریع پایین اومد و دوباره حرکت کردیم غافل از اینکه ما فقط سنسورش رو خنک کرده بودیم و آب رادیاتور هنوز جوش بود.یه کم دیگه که حرکت کردیم دوباره دیدیم بابا داره راهنمای چپ میزنه و میخواد وایسه. خلاصه جای مناسبی پیدا کردیم و کنار زدیم و با امداد خودرو تماس گرفتیم.اونها هم گفتن یه کم پائینتر هستیم.خودتون دوباره برگردید.حالا توی اون مه شدید دور زدن توی اون جاده خودش مصیبتی بود. جالب اینجا بود که وقتی تعمیرکار ماشین رو دید هیچیش نبود و گفت به مسیرتون ادامه بدید.ولی بازهم دوباره همون اتفاق تکرار شد.بالای گردنه برای خوردن ناهار توقف کردیم.دوباره تماس با امداد خودرو ... و بعد از حدود 2 ساعت معطلی بالاخره پیداشون شد.بالای گردنه توی ابرها بودیم.بعضی وقتا مه کاملا" پایین میرفت و هوا آفتابی میشد که ما سریع دوربینها رو در میاوردیم و عکس میگرفتیم.دوثانیه بعدش مه بالا میومد طوری که نفر بغل دستیت رو نمیدیدی.

شادونه-گردنه حیران

پائین رفتن مه

تعمیرکار امداد خودرو اومد و چند دوری با ماشین توی سربالایی و سرپایینی زد و درکمال تعجب اصلا" ماشین جوش نیاورد.حتی با دنده 4 و 5 اون سربالایی رو رفت شاید عیب ماشین رو پیدا کنه ولی دریغ از یه ذره زیاد شدن دمای رادیاتور...

خلاصه حرکت کردیم و یکراست رفتیم سرعین.

شب بارون شدید شد.توی بارون برای خوردن شام بیرون رفتیم .وای که سرعین همه مغازه هاش یا مایو و حوله فروشیه یا رستوران .کلی خندیدیم. به نظرتون فصلی که مسافر نیست اینا چیکار میکنن .تصمیم گرفتیم شام نون سنگک داغ با کباب داغ بخوریم.آخه روی همه کبابی ها همین رو نوشته بودن و توی اون سرما و بارون حسابی آدم رو به هوس مینداختن. ولی هرجا رفتیم اصلا" نون داغ  نداشت. همه میگفتن سنگکی همین بالاست .برید بخرید کبابشو ما داریم!!! ما هم همین کار رو کردیم و نون به دست رفتیم و غذا خوردیم .بعد از شام و کمی استراحت ، بابا و شب پره و داداشم رفتن آبگرم.ولی من به خاطر شادونه که خوابش میومد نرفتم.مامان و خواهرم هم به خاطرمن.این شدکه خانمها اصلا" نرفتیم.البته همش هم به خاطر شادونه نبود .راستش 4 سال پیش که با یکی از دوستامون رفته بودیم سرعین .من و خانمشون رفتیم به یکی از این استخرهای آبگرم.از شانس ما جای زیاد تمیزی نبود و من حاضر نشدم اصلا" لباسهامو دربیارم. و فقط نگاشون میکردم.وای که حالم بد شد از صحنه هایی که دیدیم.پیرزنها نشسته بودن کنار استخر و پاهاشون رو گذاشته بودن تو آب و کیسه میکشیدن!!! اون طرفتر یکی لب استخر لباس ز ی ر ش رو میشست.بقیه هم داشتن شنا میکردن و اگه یکی هم مثل من ناشی بود یکی دو قلپ از اون آب تمیز رو نوش جان میکرد.

این بود که من یکی اصلا" تمایلی برای رفتن نداشتم و مامان و خواهرم هم با تعریفای من ترجیح دادن نرن.

اما سرمون حسابی کلاه رفت.چون مردها که برگشتن کلی تعریف کردن و گفتن الان خیلی خوب شده و دوشهای اختصاصی و جکوزی و ... دارن و حسابی مدرن شدن و دیگه مثل سابق نیست.

 

یکشنبه پنج آبان:

 

صبح زود به طرف خونه حرکت کردیم.تصمیم داشتیم از سرعین به بستان آباد و از اونجا به زنجان و از زنجان به سمت تاکستان و بعد آوج و در نهایت به سمت شهر و دیارمون حرکت کنیم.

مسیر طولانی بود.ولی چاره ای نداشتیم.برادرم فرداش دفاعیه از یه پروژه داشت و شب پره هم عصر دوشنبه دانشگاه کلاس داشت.برای همین صبح زود حرکت کردیم و با برنامه ای که چیده بودیم قبل از غروب آفتاب گردنه آوج رو رد میکردیم و دیگه بقیه راه اتوبان بود و اگه به تاریکی هم میخوردیم زیاد مشکلی نبود....

از بستان آباد تا زنجان اتوبان بود .برای ناهار رسیدیم زنجان.بعداز خوردن ناهار رفتیم که بنزین بزنیم.آدرس اشتباهی دادن و کلی وقتمون از دست رفت.بعد هم برای برگشت به اتوبان از جاده های فرعی معطل شدیم و هرکی یه چیزی میگفت.اینجا چیزی حدود یک و نیم ساعت از برنامه عقب افتادیم.من پیشنهاد دادم شب رو زنجان بمونیم چون به تاریکی میخوریم.اما کسی جدی نگرفت.....

راه افتادیم . دوساعت  به غروب آفتاب مونده بود.کمی بیشتر از دو ساعت هم تا گردنه آوج راه بود.نرسیده به آبگرم ( قبل از آوج ) دوباره ماشین بابا جوش آورد و مجبور شدیم وایسیم.آسمون رو ابرهای سیاه پوشونده بود و حالا دوباره بارون شدیدی شروع به باریدن کرد.

بعد از نیم ساعت معطلی و خنک کردن ماشین ، با توجه به اینکه جای مناسبی برای موندن نبود دوباره راه افتادیم.البته مامان و خواهرم اومدن توی ماشین ما تا ماشین خودشون سبکتر بشه.... پیچهای آخر گردنه بودیم که مه شدیدی همه جا رو گرفت.از اون طرف بارون شدید.ماشین نه از عقب دید داشت و نه از بغل.فقط از جلو و اون هم با چراغ مه شکن چیزی حدود یکی دومتر رو میشد دید.ماشین بابا جلو بود.هردوماشین فلاشر رو روشن کردیم تا توی مه همیدیگه رو گم نکنیم.بعد از ده دقیقه یکربعی که رفتیم وضعیت خیلی بدتر شد.حتی خطهای کنار و وسط جاده دیگه پیدا نبود.جاده طوری بود که اصلا" نمیشد ایستاد.چون خطر ایستادن  بیشتر بود. یه کم که جلو رفتیم یه دفعه بابا رو گم کردیم.هرچی نگاه میکردیم هیچ اثری از فلاشرهای ماشینشون نبود.وای دقیقا" مثل این فیلمهای ترسناک شده بود.من که اینقدر حرص خوردم و روی پاهام مشت کوبیدم جاش کبود شده بود.مامان گفت شاید دوباره ماشین جوش آورده و وایسادن.ولی هیچی دیده نمیشد.من که دیگه داشتم از ترس میمردم.با خودم فکر کردم که از ما که عقب نیفتادن.با اون سرعت کم هم لااقل باید فلاشرشون رو ببینیم.نکنه توی دره ای چیزی افتادن.اما از اینکه حتی فکرم رو به زبون بیارم وحشت داشتم.موبایلم رو درآوردم تا با یکیشون تماس بگیرم.اما آنتن نمیداد.یه دستم موبایل خودم بود یه دستم موبایل شب پره.تا روی یکی آنتن میومد سریع شماره میگرفتم اما چون جاده پیچ بود آنتن دوباره میرفت. خواهر و مامانم هم از توی صندلی عقب وضعیتی بهتر از من نداشتن و سعی میکردن شماره بابا یا داداشم رو بگیرن....

توی اون بارون و مه فقط کامیون و ماشین سنگین بود که بدون توجه به هوا و بدون داشتن دید همین طور سبقت میگرفتن و با سرعت وحشتناک میرفتن.ما سرعتمون 40 تا هم نبود ولی به زور جلو رو میدیدم.

یه دفعه آنتن اومد.سریع شماره داداشم رو گرفتم.وقتی گوشی رو برداشت انگار دنیا رو بهم دادن.گفت ماشین دوباره جوش آورده و چون نمیشده وایسن سرعتشون رو کمی بیشتر کردن تا ماشین کمی خنک بشه.گفت نترسید شما نزدیک ماهستید و فقط دوتا کامیون بین ما فاصله افتاده. به خاطر اینه که دیگه ما رو نمیبینید.خبالمون راحت شد. بهشون گفتیم که پلیس راه رزن وایسن تا یه تصمیم جدی بگیریم....

مه کمتر و کمتر شد ولی بارون همچنان شدید میاریدحدود 5 دقیقه ای به پلیس راه مونده بود که دیدیم یه کامیون وایساده و داداشم کنارش داره برامون دست تکون میده.سریع زدیم کنار.

ماشین بابا سمت راست کامیونه توی خاکی بود و درهای سمت چپ ماشین مچاله شده بود.خدا رو شکر بابا سالم بود.ولی حسابی ترسیده بود.بله بالاخره یکی از همون راننده های بیفکر که گفتم توی اون هوا اون طوری سبقت میگرفتن ، خواسته توی یه جاده باریک سبقت بگیره یه دفعه یه کامیون از روبروش میاد .میخواسته باهاش شاخ به شاخ نشه به سمت راست میکشه. بازم خدا رو شکر بابا تا اونجایی که میتونسته به سمت کنار کشیده بوده وگرنه معلوم نبود چه فاجعه ای پیش بیاد...

پلیس اومد و کامیون رو مقصر دونست و گفت که هر دوتا ماشین بیان پلیس راه. حالا راننده کامیونه اینقدر پررو بود میگفت تقصیر خودتونه یواش میرید.برید خدا رو شکر کنید نزدم بکشمتون.اما بعدش خودش رو لو داد و گفت که میخواسته با کامیونی که از روبرو میومده شاخ به شاخ بشه  و چاره ای نداشته...

شب بدی بود که بالاخره گذشت.بابا بنده خدا بدجور میلرزید.فکرشو بکنید توی تاریکی یه دفعه یه کامیون بیاد روی ماشین آدم.از اونجا به بعد رو داداشم که دو-سه ماهه فقط رانندگی میکنه پشت ماشین نشست. و به خاطر وضعیت ماشین که سمت چپش حسابی آسیب دیده بود با سرعت خیلی کم حرکت کردیم. به شب پره گفتم میخواهی من بشینم پشت فرمون و ماشین بابا اینا رو بیارم؟

گفت: حتما" با این اعصابی که تو داری میتونی توی شب هم رانندگی کنی.و حسابی بهم ضد حال زد.

مامان میگه: خدا بابارو دوباره به ما داد.وقتی به بابا نگاه میکنم دلم میلرزه و خدا رو شکر میکنم که اتفاقی براش نیفتاد.وگرنه تا اخر عمر خودم رو نمی بخشیدم که بهشون پیشنهاد مسافرت داده بودم.

 

ببخشید که طولانی نوشتم و چشماتون رو خسته کردم....

اینم از مسافرت ما....مطمئنم شما دوستای خوبم برامون دعا کرده بودید که سالم برگردیم.

پ.ن: سرقولم در مورد فایلهای صوتی هستم.به زودی...

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٧/۸/۱٥


28-مسافرت

سلام

چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود.فکر کنم توی این چند سال وبلاگ نویسی این طولانی ترین مدتی بود که من هیچی ننوشتم.دل شکستهببخشید که نگرانتون کردم.ولی باور کنید دست خودم نبود.توی این یکی دوماه اخیر احساس میکنم یه آدم دیگه شدم.احساس میکنم بزرگ شدم.دیگه دست و دلم به نوشتن نمیره.دوست دارم و ترجیح میدم که توی سکوت خودم بمونم و بیشتر بخونم و گوش بدم تا بنویسم و حرف بزنم.یه جور خود درگیری که نمیدونم تا کی طول میکشه.ولی امیدوارم زودتر به نتیجه برسم.اینکه بازم میخوام بنویسم یا برای همیشه وبلاگ نویسی رو تعطیل کنم...گریه

اما هرجا باشم همیشه به یاد دوستای خوب و مهربونم هستم.امیدوارم شما هم منو فراموش نکنید.

فردا داریم با مامانم اینا میریم مسافرت.اول میریم رشت و اگه بشه آستارا.دوباره برمیگردیم و به سمت مازندران میریم.چالوس و نوشهر و نرسیده به محمود آباد اقامت میکنیم.امیدوارم بهمون خوش بگذره.راستش سه سالی میشه که غیر از تهران هیچ جای دیگه ای نرفتیم.( البته غیر از مشهد پارسال که چون به هیچ عنوان بهم خوش نگذشت اصلا" جزو مسافرت حسابش نمیکنم)سوال

اگه توی این مسیر جای دیدنی سراغ دارید بهم بگید.راستی کسی میدونه برای باقالا قاتق خوب باید کجا بریم؟زبان

و اما شادونه وروجک دوسال و چهار ماهه هورامن هم دیگه برای خودش خانمی شده.اینقدر بلبل زبونه که حد نداره.بعضی وقتا چیزایی میگه که سرتا پاشو گازگازی میکنم.ماچ

عاشق اینه که بره مدرسه.همش توی حال و هوای درس و مدرسه و دانشگاه بسر میبره.کیف مدرسه خریده با کلی لوارم التحریر.ازم مقنعه یا به قول خودش مَنقه میخواد که باهاش بره مدرسه.هر روز صبح مکافاتی داریم .کیفشو ورمیداره هرچی دستش برسه توش میذاره.از قاشق و مسواک و جوراب و کیسه فریزر گرفته تا کاسه و مداد رنگی و خیلی چیزای دیگه.بهش میگم اینا چیه جمع کردی.جیغ میزنه میخوام برم مدرسه درش بوخونم. یه روز صبح از خواب پاشد و زد زیر گریه.اینقدر اشک ریخته بود که چشاش قرمز شده بود.هرچی میگفتم چی شده از زور گریه و سکسکه نمیتونست حرف بزنه.تا اینکه به حرف اومد و گفت: خانم مُلَلِممون (معلممون) خوب درس نیمیده من چیکار کنمتعجبخنده

حالا من و شب پره خندمون گرفته بود ولی نمیشد به روی خودمون بیاریم.تا اینکه گفتم باشه عزیزم میام  به خانم مدیرتون میگم ...تا ساکت شدخنده

توی این یکماه ماه رمضون هم با مامانم همش رفته مسجد حسابی خانم جلسه ای شده.روزی صد بار با صدای جیغ و بلند میگه : برای سلامتی گاگا امام زمان ( آقا امام زمان) و آل محمد ، و اجل فرجهم بفرست.نیشخند

ماهم باید صلوات بفرستیم.بعد میگه دومیشو بلندتر بفرست.دوباره صلوات میفرستیم.

بعد وروجک خانم خوشش میاد از اول شروع میکنه.وای به حالمون هم اگه صلوات نفرستیم.قیامتی به پا میکنه دیدنی.زبان

نماز خوندنش هم که دیگه نگو.مثلا" یه لنگه جوراب پیدا میکنه میشه جانمازش.یه نارنگی میذاره روش میشه مهرش.فقط هم بلده قل هوالله رو بخونه.البته ماشاا... کامل میخونه .یه قل هوالله میخونه.شیرجه میزنه روی نارنگیه و بوسش میکنه و دوباره پامیشه.بعداز نماز هم دستاشو میگیره بالا و همیشه هم من رو بلند بلند دعا میکنه و میگه خدایا مامانمو تُمَک کن قلب و نمازش تموم میشه.

مثل اینکه حالم خوب شد.منو بگو که دست و دلم به نوشتن نمیرفت و حسابی دلم گرفته بود.نوشتن از عسلکم باعث شد حالم بهتر بشه و با یاد آوری کارهای جوجوم غش غش بخندمقهقهه

حالا که اینطوریه چند تا فایل صوتی از شعر خوندنای دخمل نازم دارم.دعا کنید سالم بریم برگردیم براتون میذارم یه دنیا حال کنید با اون صدای جیغ جیغیشماچ

تا بعد خدانگهداربای بای

  
نویسنده : شاپرک ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٧/۸/۱